شنبه نوزدهم آبان 1386
بی وفا
زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب ، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم






آن كوچه ي پر ز ماجرا يادت هست؟
و بازي گرگم به هوا يادت هست؟
باران كه گرفت هر دومان خيس شديم
مانند گل و پرنده ها يادت هست؟
روزي كه تو را باز صدا زد مادر
گفتي:‹‹نمي آيم به خدا ››يادت هست؟
در بازي گرگم به هوا مادر برد
از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟
آن روز گذشت و بهاري ديگر
نگذاشت به باغ ما پا يادت هست؟...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 11:21