تبليغاتX
سمیرای تنها
سمیرای تنها
شنبه نوزدهم آبان 1386
بی وفا

زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب ، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم

 

 

آن كوچه ي پر ز ماجرا يادت هست؟

و بازي گرگم به هوا يادت هست؟

باران كه گرفت هر دومان خيس شديم

مانند گل و پرنده ها يادت هست؟

روزي كه تو را باز صدا زد مادر

گفتي:‹‹نمي آيم به خدا ››يادت هست؟

در بازي گرگم به هوا مادر برد

از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟

آن روز گذشت و بهاري ديگر

نگذاشت به باغ ما پا يادت هست؟...

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 11:21

< سمیرای تنها > Type Writer Status Bar