
یادته گفتی و گفتم که چه تنگه قفسامون
توی این تنگی وحشت چه میگیره نفسامون
تو میخواستی که رها شی ، من میخواستم که رها شم
تو میخواستی که فنا شی ، من می خواستم که نباشم
چه غریبونه نگاهت در و دیوار و نگاه کرد
انگار از تو آسمونا یه نفر تو رو صدا کرد
تو نگاه تو رضایت با غروری عاشقونه
شوق پرواز توی چشمات انگاری می ری به خونه
گفتی آروم زیر گوشم زندگی یه حرف پوچه
چرا موندن و پوسیدن آخرش رفتنه ، کوچه
حرف هردومون یکی بود تو چه زیبا پر کشیدی
قفسو ساده شکستی چتر گل به سر کشیدی
حالا حتی آسمونهام وسعتش به زیر پاته
می دونستی پر کشیدن بهترین راه نجاته
قدرتت به قدر دنیا ، دل تو مثل یه دریا
این حقارت واسه من بس که تو اونجا و من اینجا
من تو مرداب زمینم ، تو به معبودت رسیده
من توی بهت عمیقم ، تو به مقصودت رسیده
می دونی که تا ابد هم یادت از دلم نمیره
تو عقاب پر غرور و دل ، پرنده ای اسیره
اگه زندونم نباشه من توی دنیا اسیرم
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 9:27
