تبليغاتX
سمیرای تنها
سمیرای تنها
دوشنبه بیستم اسفند 1386
SamirA

سلام به همه دوستاي بزرگوار و گلم. از اينکه بهم سر مي زنيد واقعاْ ممنونم .  يه عالمه دير کردم اما خوب امتاحانا بود ديگه

آپ اين دفعه موضوعش يه چيز ديگه بود. حتي مطلب و عکس هاش آماده شده بود اما نمي دونم چرا تصميمم عوض شد!! اين داستان رو زدم به ديوار اتاقم اما هر کسي مياد و ميبينه لباش يه جوري ميشه آخه من خيلی دوستش دارم اما بقِيه نميدونم چرا می گن خيلی مسخره س .... حالا نميدونم من عجيب غريبم يا اونا!!! نظر شما درباره اين داستان چيه؟

مثل هميشه آرام نشسته بوديم کنار هم که ناگهان سراسيمه خودش را انداخت جلوي من. يک لحظه از کارش جا خوردم اما فرصتي براي پرسش نبود چون در همان لحظه صدايي از جنس درد حنجره اش رو پوشوند.خون تمام وجودش رو پر کرد...بي اختيار افتاد...گلوله اي سينش رو شکافته بود وو معصومانه جلوي چشماي ناباورم جون ميداد.....اونقدر سريع بود که نمي دونستم چيکار کنم....اون موقع تازه فهميدم که اون به محض فهميدن خطر سپر بلا شده تا منو نجات بده.....گيج شده بودم....همه چيز دور سرم ميچرخيد.

 مي دونستم بايد از اونجا فرار کنم اما نمي تونستم ازش دل بکنم... هر طور بود فرار کردم و يه کم دورتر نشستم . به اونجا نگاه کردم....حالا پسرکي رو ميديدم که تفنگ به دست فاتحانه به طرف شکارش ميرفت

 شکار پسرک قمري عاشقي بود غرق در خون...که ديگه پر نميزد...

شکار پسرک همه زندگي من بود

 

 

پيشاپيش اربعِين آقا امام حسين رو هم تسليت می گم

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ

 قربون مظلومیتت برم آقا

بازم يه سوال ديگه

با ديدن يه آدم که يه زمانی تمام عشقتون رو نثارش کرديد اما اون تنهاتون گذاشت و رفت چه عکس العملی نشون می ديديد؟

 عکس العملتون چيه در مقابلش؟ می خنديد با ديدنش (خنده تلخ يا ...؟)  

(اين مسائل براي من پيش نيومده فقط برام جالبه بدونم )

التماس دعا

يا علی


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 10:50

< سمیرای تنها > Type Writer Status Bar