تبليغاتX
سمیرای تنها
سمیرای تنها
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
ای کاش....

 

 

      کاش  می شد همدلی با ساز کرد

                   با نوایش عقده از دل باز کرد

                       کاش می شد از ازل تا به ابد

                           شاد بود و شاد دید و شاد کرد

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 18:49
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385


 

تو رفتی رد پایت در دلم ماند
شکوه خنده هایت در دلم ماند
دلم را با سحر خوش کرده بودم
غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک دردهایت بودم اما
در آغوش تو خفتن در دلم ماند


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 17:51
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
پس کی تموم میشه ؟

آنچنان رنجی که دنیا بر دل ما می کند
بر دل هر کس کند او ترک دنیا می کند
هر روز می گوییم که فردا ترک دنیا می کنیم
چون به فردا می رسیم امروز و فردا می کنیم

ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 5:56
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
داستان زندگی

در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام (محبت)   


اين رود به آبراهي جاريسست به نام (دوستي)   


اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام (عشق)   


اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام (وفا)   


و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام (جدايي)  


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 5:50
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385


 نيمکت عاشقي يادت هست . کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود. بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود، برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد، اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو، صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم، مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاييز به من مي خندد، بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم. بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن   

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 5:46
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
باورم کن

بودنم را هيچ کس باور نداشت
         هيچ کس کاري به کار من نداشت
                      بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
                           با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
                                 او که خوابيده است در اين گور سرد
                                                         بودنش را هيچ کس باور نکرد


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 4:0
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385


همه رفتند، کسي دور و بَرَم نيست
چُنين بي کس شدن در باورم نيست
اگــر ايـن آخـــر و ايـن عـاقـبـت بـُــود
به جز افسوس، هوائي درسَرم نيست

همه رفتند، کسي با ما نموندش
کسي حرف دل ما رو نخوندش
همه رفتند ولي اين دل ما را
همون که فکر نمي کرديم سوزوندش


چه حاشا تقه اي بر در نخورده
که آيا زنده ايم يا جان سپرده
که حاشا صحبتي، حرفي، کلامي
که جزو رفته هائيم ما نمرده
عجب بالا و پائين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و بَرَم صدتا رفيق بود
منو امروز ببين تنهاي تنها

خيال کردم که اين گوشه کنارا
يکي داره هواي کار ما را
يکي هم اين ميون دلسوز ما هست
نداره آرزو، آزار ما را
عجب بالا و پائين داره دنيا
عجب اين روزگار دلسرده با ما
يه روز دور و بَرَم صد تا رفيق بود
منو امروز ببين تنهاي تنها  


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 3:37
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
جک

این چند تا جک رو  آقای امیر قرمز خفن  برام فرستاده.منم ضمن تشکر از ایشون میذارم تو وبلاگ ...

از تركه ميپرسن: در جمله. تركي در كنكور قبول شد . از چه نوع فعلي استفاده شده؟ ميگه: ماضي بعيد  

******************************************************************

يكي از دوست تهرونيش ميپرسه موضوع ازدواجت چي شد تهرونيه ميگه خوبه 50% كار جلو رفته
طرف ميپرسه چطور
ميگه منو بابامو و مامانم راضي ايم ولي دختره و باباشو مامانش راضي نيستند   

*****************************************************************

بچه تركه امتحان داشته برق ميره. باباش با يه ظرف فلزي ميره در خونه لره .ميگه ببخشيد كمي برق ميخوام بچم امتحان داره .لره ميگه خره لااقل ظرف پلاستيكي مياوردي که برق نگيردت

****************************************************************

يك اصفهاني جو گير ميشه كرايه بغل دستيشو حساب مي كنه  

****************************************************************

ترکه تو مهموني شروع ميکنه به رقصيدند . بهش مي گند ببخشيد اقا شما رو کي دعوت کرده
مي گه خونواده دوماد . مي گند ببخشيد اقا اينجا تولده 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 20:45
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385


يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم

پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم

يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم

تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم

يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي

اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي

يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي

اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي

برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي

فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي

فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي

خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي

منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم

منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم

الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود

خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود

خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه

تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 7:6
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
ادعا

اونکه ادعاش ميشد ستارشي اونکه گفت تو قلب پاره پارشي اوني که اسيرت و ديوونه بود اونکه بي تو سردو بي ترونه بود بي تامل رفتو بي نشونه شد رفت با يکي ديگه قصه ي عاشقونه شد وقتي رفت ديوارا لرزيد از صداي رفتنش ديگه خالي شد هواي خونه از عطر تنش حالا فکر مي کني که دوباره اون يه روز مياد ته دل مي گي آره اونم منو يه کم ميخواد دستشو داده به دست ديگري اما برات يه روزي نامه ميده ميگه مي ميره بي صدات اما اون که رفته حالا ديگه رفته بي خيال دلمون خوشه به يک به هم رسيدن  

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 6:45
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385


کاش آنقدر بي حيا بودم تا گستاخانه در چشمان زيبايت نگاه کنم .... طوري که هيچ احساس حقارتي در برابرت نکنم ... کاش يک دقيقه کور بودي و مرا نمي ديدي و من مي توانستم براي لحظه اي خوب تو را بنگرم و در عوض تمام زندگي ام بعد از ديدن تو تباه مي شد ... کاش مي توانستم در اندرون سينه ات نگاه کنم و ببينم که براي من جايي نيست و بيهوده خود را به روياي شيرين ولي زهرآگينت آلوده ساخته ام
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 6:22
جمعه بیست و ششم خرداد 1385
عاشقانه

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟  
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.انگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري   

ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : سمیرای تنها در ساعت 16:36

< سمیرای تنها > Type Writer Status Bar